درحال مشاهده: مهندسی و مدیریت ساخت پروژه - مطالب ابر داستانک

22.jpg (364×96)11.jpg (364×96)

ادعونی
اهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

مشکل چاه آب روستا

1395/10/2
22:56
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل چاه آب روستا

در زمان های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه، دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و نزد مردی خردمند رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به ایشان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آنرا بگیرد.
روستاییان صد سطل آب برداشتند، اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره نزد خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنا بر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
مرد خردمند گفت: "چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟"
روستاییان گفتند: "نه، تو فقط گفتی آب برداریم، نه لاشه سگ را!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه ای را کشف کرده، آنرا از بین ببرید.
در تحلیل مسائل، تصویری کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال نمایید.

(منبع: سایت یکی بود)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

1395/10/2
22:38
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان، با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می کرد که چشمش به یک ذغال فروش افتاد. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود؛ در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را به وجود آورده بود. ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورد و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: "بله قربان."
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: "جنهم بوده ای؟"
ذغال فروش زرنگ گفت: "بله قربان!"
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: "چه کسی را در جهنم دیدی؟"
ذغال فروش حاضر جواب گفت: "اینهائی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم."
شاه به فکر فرو رفت و بعد از مکثی کوتاه گفت: "مرا آنجا ندیدی؟"
ذغال فروش فکر کرد که اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیده، حق مطلب را ادا نکرده است. پس گفت: "اعلیحضرتا، حقیقتش این است که من تا ته جهنم نرفتم!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل من و تختخواب

1395/10/2
22:38
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل من و تختخواب

از همان دوران کودکی تا همین الآن هم که بزرگ شده ام، همیشه فکر می کنم شب ها کسی زیر تختم پنهان شده است.
خلاصه تصمیم گرفتم به یک روانپزشک مراجعه کنم. آشنای یکی از دوستانم روانپزشک بود. پیش او رفتم و مشکلم را گفتم. روانپزشک گفت: "باید یک سال هفته ای یک جلسه ویزیت بشی تا درمانت کنم."
ویزیت هر جلسه 50 هزار تومان بود. هم هزینه اش زیاد می شد و هم خیلی وقت گیر بود. چند ماه بعد که رفته بودم به دوستم سری بزنم، روانپزشک هم آنجا بود. پرسید: "پس چرا نیومدی؟"
گفتم: "خب، جلسه ای 50 هزار تومان، برای یک سال خیلی زیاد بود. یک نجار من رو مجانی معالجه کرد."
پزشک با تعجب گفت: "عجب! می تونم بپرسم اون نجار چطور تو رو معالجه کرد؟"
گفتم: "به من گفت اگه پایه های تختخواب را ببُری دیگه هیچکس نمی تونه زیر تختت قایم بشه!"

منظر اول: برای هر تصمیم گیری شتاب نكنیم و كمی بیندیشیم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


منظر دوم: حل مشكلات ممكن است راه حل های متفاوتی داشته باشد. برخی راه حل ها ریشه ای هستند و برخی سطحی و موقت. بهتر است راه حل هایی را دنبال كنیم كه مشكلات را علمی و ریشه ای حل كند.

منظر سوم: قابل توجه مشاوران مدیریت: لازم است راه حل های متفاوتی بسته به شرایط مدیران ارائه شود.

(منبع: سایت راهکار مدیریت)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

طوطی و حضرت سلیمان (ع)

1395/10/1
22:56
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
طوطی و حضرت سلیمان (ع)

مردی یک طوطی سخنگو را در قفس کرده بود، سر گذری می نشست، اسم رهگذران را می پرسید و به ازای پولی که از آنها می گرفت، طوطی را وادار می کرد اسم ایشان را تکرار کند.
روزی حضرت سلیمان (ع) از آنجا عبور می کرد. طوطی با زبان طوطیان به ایشان گفت: "مرا از این قفس آزاد کن." حضرت به مرد پیشنهاد کرد که طوطی را آزاد کند و در قبال آن پول خوبی از ایشان دریافت نماید. مرد که زبان طوطی منبع درآمدش بود، پیشنهاد حضرت را نپذیرفت.
حضرت سلیمان (ع) به طوطی گفت: "زندانی بودن تو به خاطر زبانت است."
طوطی فهمید و دیگر حرف نزد. مرد هر چه تلاش کرد فایده ای نداشت. بنابراین خسته شد و طوطی را آزاد کرد.

نکته: بسیار پیش می آید که ما انسان ها اسیر داشته های خود هستیم.

(منبع: سایت یکی بود)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مهندسی و مدیریت ساخت پروژه - مطالب ابر داستانک

مهندسی و مدیریت ساخت پروژه - مطالب ابر داستانک,مدیریت ساخت ,مدیریت پروژه, مدیریت پروژه های ساخت, مدیریت پروژه و ساخت,مدل سازی اطلاعات ساختمان,مدیریت ساخت
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مهندسی و مدیریت ساخت پروژه است. |طراحی و توسعه:امیرحسین ستوده بیدختی|