درحال مشاهده: مهندسی و مدیریت ساخت پروژه - مطالب ابر داستانک

22.jpg (364×96)11.jpg (364×96)

ادعونی
اهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

مردی که بازیگر شد

1395/10/4
05:30
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
مردی که بازیگر شد

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: "چرا دیر می آیی؟"
جواب می داد: "یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم!"
یک روز رئیسش او را خواست و برای آخرین بار به او اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
مرد تدریس هم می کرد. هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت، به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید که ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز متوجه شد که مشتریانش بسیار کمتر شده اند.
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد.
از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد. کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود، در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: "خب بچه ها، درس جلسه قبل را مرور می کنیم". سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل، بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.
تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد، کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند! اما او دیگر با خودش صادق نیست. او اکنون یک بازیگر است، همانند بقیه مردم!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

عبادت بجز خدمت خلق نیست

1395/10/2
22:56
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
عبادت بجز خدمت خلق نیست

دو برادر، مادری پیر و بیمار داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد.
چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد، فرصت همنشینی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت.
برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است، چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم!
همان شب که این کلام از خاطر او بگذشت، در خواب دید که پروردگار وی را خطاب کرد و گفت: "برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم."
برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: "خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!"
ندا رسید: "آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود، به نقل از کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشکل چاه آب روستا

1395/10/2
22:56
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
مشکل چاه آب روستا

در زمان های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه، دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و نزد مردی خردمند رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به ایشان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آنرا بگیرد.
روستاییان صد سطل آب برداشتند، اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره نزد خردمند رفتند. او پیشنهاد کرد که صد سطل دیگر هم آب بردارند. روستاییان این کار را انجام دادند اما باز هم آب کثیف بود. روستاییان بنا بر گفته مرد خردمند برای بار سوم هم صد سطل آب از چاه برداشتند اما مشکل حل نشد.
مرد خردمند گفت: "چطور ممکن است این همه آب از چاه برداشته شود اما آب هنوز آلوده باشد. آیا شما قبل از برداشتن این سیصد سطل آب، لاشه سگ را از چاه خارج کردید؟"
روستاییان گفتند: "نه، تو فقط گفتی آب برداریم، نه لاشه سگ را!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته: در حل مسائل و مشکلات، ابتدا علت اصلی و ریشه ای را کشف کرده، آنرا از بین ببرید.
در تحلیل مسائل، تصویری کلی از موضوع را ترسیم و تجسم کنید و رویکرد و تفکر سیستمی را دنبال نمایید.

(منبع: سایت یکی بود)


برچسب ها:داستان ،داستانک ،

ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

1395/10/2
22:38
امیرحسین ستوده بیدختی امیرحسین ستوده بیدختی
ناصرالدین شاه و مرد ذغال فروش

ناصرالدین شاه در بازدید از اصفهان، با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه عبور می کرد که چشمش به یک ذغال فروش افتاد. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود؛ در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را به وجود آورده بود. ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورد و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش بدو آمد جلو و گفت: "بله قربان."
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: "جنهم بوده ای؟"
ذغال فروش زرنگ گفت: "بله قربان!"
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: "چه کسی را در جهنم دیدی؟"
ذغال فروش حاضر جواب گفت: "اینهائی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم."
شاه به فکر فرو رفت و بعد از مکثی کوتاه گفت: "مرا آنجا ندیدی؟"
ذغال فروش فکر کرد که اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیده، حق مطلب را ادا نکرده است. پس گفت: "اعلیحضرتا، حقیقتش این است که من تا ته جهنم نرفتم!"

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(منبع: سایت یکی بود)
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مهندسی و مدیریت ساخت پروژه - مطالب ابر داستانک

مهندسی و مدیریت ساخت پروژه - مطالب ابر داستانک,مدیریت ساخت ,مدیریت پروژه, مدیریت پروژه های ساخت, مدیریت پروژه و ساخت,مدل سازی اطلاعات ساختمان,مدیریت ساخت
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مهندسی و مدیریت ساخت پروژه است. |طراحی و توسعه:امیرحسین ستوده بیدختی|